علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴ - گداختیم و نشد

ز شوق وصل، بهجر تو ساختیم و نشد

چو شمع، پیش جمالت گداختیم و نشد

در این قمار، که امکان برد با ما بود

بخیره، عمر گرانمایه باختیم و نشد

بدان امید، که گوئی بریم از این میدان

هزار توسن تدبیر تاختیم و نشد

مگر نه آنکه، به پایان هرشبی سحری است؟

بسا، که با شب تاریک ساختیم و نشد

بساز عشق تو تا در طرب شود، فرهاد

هزار نغمه شیرین نواختیم و نشد