ز شوق وصل، بهجر تو ساختیم و نشد
چو شمع، پیش جمالت گداختیم و نشد
در این قمار، که امکان برد با ما بود
بخیره، عمر گرانمایه باختیم و نشد
بدان امید، که گوئی بریم از این میدان
هزار توسن تدبیر تاختیم و نشد
مگر نه آنکه، به پایان هرشبی سحری است؟
بسا، که با شب تاریک ساختیم و نشد
بساز عشق تو تا در طرب شود، فرهاد
هزار نغمه شیرین نواختیم و نشد