یکشب آخر بصد افسون ببرش میگیرم
کام دل، از لب همچون شکرش میگیرم
نازها، میکشم از نرگس شهر آشوبش
بوسه ها، از رخ همچون قمرش میگیرم
پاس این لطف، زجان بیشترش خواهم داد
که در آغوش، زجان تنگترش میگیرم
تا از این دایره بیرون ننهد پای از ناز
دست چون حلقه بدور کمرش میگیرم
کم کم از باده گلگون کنمش مست و خراب
تا خبردار شود، بیخبرش میگیرم
همه با مستی و شوخی، گذرانم شب را
مطلب آنست که وقت سحرش میگیرم