علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰ - یک شب آخر

یک شب آخر به صد افسون به برش می‌گیرم

کام دل، از لب همچون شکرش می‌گیرم

نازها، می‌کشم از نرگس شهرآشوبش

بوسه‌ها، از رخ همچون قمرش می‌گیرم

پاس این لطف، ز جان بیشترش خواهم داد

که در آغوش، ز جان تنگ‌ترش می‌گیرم

تا از این دایره بیرون ننهد پای از ناز

دست چون حلقه به دور کمرش می‌گیرم

کم کم از بادهٔ گلگون کنمش مست و خراب

تا خبردار شود، بی‌خبرش می‌گیرم

همه با مستی و شوخی، گذرانم شب را

مطلب آن است که وقت سحرش می‌گیرم