علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶ - زبان نگاه

گر زبانم را نمی‌فهمی، نگاهم را ببین

چهر دردآلود و چشم بی‌گناهم را ببین

گر نمی‌دانی که روزم با غمت چون بگذرد

یک شب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را ببین

دوست نادان و عدو دانا جهان ناسازگار

زاین میان، در سایهٔ ساقی پناهم را ببین

ای پریوش! گر خطایی دیده‌ای، بر من مگیر

دشمنی را دوست خواندم، اشتباهم را ببین

جز وفا هرگز نکردم، گر خطا پنداشتی

پیش رویت دیدگان عذرخواهم را ببین