علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳ - آبروی عشق

بس که با هر رنگ بنمودند روی عشق را

از دم گل هم نشاید یافت بوی عشق را

روی پنهان می‌کند در شعلهٔ شمع سحر

بس که بردند این حریفان آبروی عشق را

گل به روی آفتاب اندودن از نابخردی‌ست

تیره با شهوت نشاید ساخت روی عشق را

خون صد فرهاد و مجنون است لازم تا دهد

زاین همه آلودگی‌ها شست‌و‌شوی عشق را

هفت زنجیر گران را بگسلد اسفندیار

صد تهمتن نگسلد تاری ز موی عشق را

خاکی از تن آبی از خون دستی از جان برکنیم

بار دیگر تا بنا سازیم کوی عشق را

خسروان چوگان افسون در کف و فرهاد برد

اندرین دشت جنون با تیشه گوی عشق را