علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!

عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم

در کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم

ما را زکوی باده فروشان، گریز نیست

تا باده در خم است، همین جا نشسته ایم

تا موج حادثات چه بازی، کند که ما

با زورق شکسته، بدریا نشسته ایم

ما آن شقایقیم، که با داغ سینه سوز

جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم

طفل زمان، فشرد چو پروانه ام بمشت

جرم دمی، که بر سرگلها نشسته ایم

عمری دویده ایم بهر سوی و عاقبت

دست از طلب نشسته و از پا نشسته ایم

فرهاد با ترانه مستانه غزل

در هر سری چو نشئه صهبا نشسته ایم