علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰ - کاش !

کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست

تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست

جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر

من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست

راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست

رنج خود جستم بجان در روزگار از هرچه هست

نیک و بد، هریک بجای خویش دارد اعتبار

پیش چشم ما فتاد این اعتبار از هرچه هست

گه ز سرمستی خروشیم و گه از رنج خمار

خاطر ما بین که باشد بیقرار از هرچه هست

گر شراب و شهد دارد یا شرنگ جانگداز

کاش خالی بود جام روزگار از هرچه هست

راستی ناید بکاراینجهان کج مدار

راه را کج کن که گردی کامکاری از هرچه هست