علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴ - غمی که من دارم

درون سینه نگنجد، غمی که من دارم

خوش است باغم دل، عالمی که من دارم

سرشگ دیده بیان کرد، ماجرای دلم

چه اعتبار؟ بر این محرمی که من دارم

از آن گلی که بروید زخاک من پیداست

ز هجر لاله رخان ماتمی که من دارم

مرا ز گریه چه حاصل؟ که رونقی ندهد

ببرگ زرد رخم شبنمی که من دارم

بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم

عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم

بیا و بر دل من رحم کن، که از تنگی

در او قرار نگیرد غمی که من دارم