علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲ - گمراه عقل و دین

گمراه عقل و دین شدم ساقی ره میخانه کو؟

جامی که در آن بنگرم رخساره جانانه کو؟

بانگ نماز زاهدم، آزرده دارم دمبدم

مستان شهرآشوب را یک نعره مستانه کو؟

شیخ است و آن فرزانگی حور بهشتی بایدش

مائیم و این دیوانگی، ساقی لب پیمانه کو؟

گیج است زین گردش سرم تا خورد سازد پیکرم

این آسیای چرخ را، در چرخها دندانه کو؟

ما در میان داستان، وز خمر حیرت سرگران

ای قصه پرداز جهان آغاز این افسانه کو؟