علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱ - در حسرت سحر

تا چند در این غمکده بیمار نشینم؟

دور از می گلرنگ و لب یار نشینم؟

مستی نگاه تو، شبی بیش نپائید

تا چند خمار شب دیدار نشینم؟

چندیست که دور از لب جام رخ ساقی

شب گردد و صبح آید و بیدار نشینم

در حسرت لبخند سحرگاه صبوحی

چون شمع سحر با تن تبدار نشینم

سرمستی ما دید فلک خواست که یکچند

با درد کشان باشم و هشیار نشینم

یارب چه شود؟ کاز در این خانه شبی رخت

بربندم و در خانه خمار نشینم

ساقی تو کجائی که در این کنج غم آلود

جامی برسانی که سبکبار نشینم