تا چند در این غمکده بیمار نشینم؟
دور از می گلرنگ و لب یار نشینم؟
مستی نگاه تو، شبی بیش نپائید
تا چند خمار شب دیدار نشینم؟
چندیست که دور از لب جام رخ ساقی
شب گردد و صبح آید و بیدار نشینم
در حسرت لبخند سحرگاه صبوحی
چون شمع سحر با تن تبدار نشینم
سرمستی ما دید فلک خواست که یکچند
با درد کشان باشم و هشیار نشینم
یارب چه شود؟ کاز در این خانه شبی رخت
بربندم و در خانه خمار نشینم
ساقی تو کجائی که در این کنج غم آلود
جامی برسانی که سبکبار نشینم