آن چنان مستم که از چشمم برون آید شراب
میگساران جمله خوابیدند و من در تب و تاب
هر که را از دور بینم یار خود پندارمش
تشنهام از حد برون خود آب پندارم سراب
تا ز چشمم در حجابی آتش اندر جان مراست
خوش بوَد کز روی هم چون ماه برداری حجاب
من نه آن رندم که از چرخ و فلک منت کشم
گر کشم آهی ز دل، عالم کنم یکسر خراب
لیک از عشق تو رنگم زرد شد مانند کاه
یک نظر کن بر من مسکین که گردم زرِ ناب
دوش رندی دعوت میخانه کردم یوسفا
گفت «این سجادهٔ آلوده شوی از آب ناب»