یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

خوش بود موسم گل عیش و طرب عین شباب

مجلس خلوت و محبوب و دف و چنگ و رباب

ما به صحرا و گلستان نرویم ای شاهد

خوش بخوان شمع برافروز و بنه جام شراب

ساقیا جام می ام ده که حریفان خفتند

تا مگر گرم نمایم سرم از بادۀ ناب

زاهد ار طعنه زند باز به ما دردکشان

هیچ غم نیست ز رندی بدهش جام شراب

زاهدا توبه مفرمای ز می بهر خدای

تا به تن جان بودم می نکنم ترک شراب

یوسفا مستی و رندی گذراندی از حد

تا همه خلق بخوابند تو هم نیز بخواب