یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷

اشک از دیده فشانم چو سحاب

کن نظر بر من مسکین ز ثواب

وه که بینم اگرآن روی نکو

تا قیامت نرود دیده به خواب

تا که عشق تو به دامم افکند

با کسان نیست سوالم و جواب

آتش عشق تو ام سخت بسوخت

ریز بر آتشم از وصلت آب

ساقیا فصل گل آمد برخیز

سر من گرم کن از بادۀ ناب

ای که در خوابی و از مستی ما

خبرت نیست وزین جان خراب

در چمن بلبل شوریده نگر

که چه خوش خواند به آهنگ رباب

همۀ عمر به تقوا چه کنی

صرف ای زاهد فرخنده رقاب

حالیا فصل گل آمد می نوش

زهد یک سو نه و برگیر شراب

می شنیدم به در میکده دوش

به یکی مغبچه می گفت رباب

در میخانه گشا بر یوسف

تا بنوشد چو حریفان می ناب