یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

از فراق تو نمانده به تنم تاب و شکیب

این همه سهل بود گر نزند طعنه رقیب

دوری روی تو چون چشم تو بیمارم کرد

خوش بود گر برسی بر سر بیمار طبیب

روزها در طلبت بر سر ره منتظرم

تا مگر بهر شکاری بکنی پا به رکیب

هیچ سر نیست که در پای تو در باخته نیست

هیچ دل نیست که ترک تو نکرده ست نهیب

عشق تو بر من مسکین نه چنان کرده اثر

که به تن تاب و به سر هوش و به دل مانده شکیب

نشوی محو تو از لوح ضمیرم همه وقت

نکند خواب دو چشم از غم تو نیست عجیب

دارد امید به درگاه تو یوسف جانا

تا که یکبار دگرچهره برآری ز حجیب