یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

من از این در نروم تا بودم طاقت و تاب

جان شیرین کنمی در گرو جام شراب

گر سرم در سر این کار رود باکی نیست

ور برانندم از این در بنشینم بر باب

خاکروب در این خانه به مژگان روبم

آب از دیده چکانم نه کم همچو سحاب

تو چو کوهی و من از هجر تو چون کاه ضعیف

تو چو دریایی و من تشنۀ یک جرعۀ آب

چه شود گر ز ترحم بفشانی به لبم

جرعه ای زآب حیاتت که دلم گشته کباب

آرزوی رخ تو می برم البته به خاک

نظری بر من درویش نما بهر ثواب

پا به گل مانده ام از عشق تو ای مهر لقا

مانده در وادی هجرانم و ما را دریاب

تا کی از هجر تو آهم ز ثریا گذرد

اشک چشمم همۀ روی زمین کرده خراب

یوسف از درگه تو می نرود از دل و جان

تا فشانی به لبش جرعه ای از آن می ناب