از حد گذشت شوق نیامد نگار ما
گشته سفید دیدۀ در انتظار ما
هر چند صبر پیشه بخواهم کنم ز عشق
نتوان چرا که رفته ز دست اختیار ما
ای باد گر گذار تو افتد بکوی او
از ما رسان سلام خدایا به یار ما
تا کی تپد دلم چون کبوتر ز هجر تو
از فرقت تو گریه و زاریست کار ما
عشقت بسوخت حاصل عمرم خدای را
رحمی نما دمی به دل بی قرار ما
جان کرده ایم خاک رهت بلکه بگذری
از روی مرحمت تو به این رهگذار ما
از خوف مدعی نتوانم زدن نفس
ورنه به آسمان رسد افغان زار ما
خوش آن روز که پای گذاری به چشم من
روشن کنی زخاک کفت چشم تار ما
پایی بنه و از مژۀ ما مدار باک
در پا فرو نمی رود نمناک خار ما
زیبد ز لعل در بفشانی و از شکر
آری حدیث تلخ که باشد گوار ما
یوسف به خواب خوش نشدی دوش چشم تو
اندر خیال بودی و در انتظار ما