یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۵

گشتم مقیم میکده ساقی بیار آن جام را

تعجیل کن تا فرصتست کز دل برآرم کام را

یک جرعه نوشیدم از آن زد آتش اندر جان و دل

خود از کجا آورده بود این آب آتش فام را

باد صبا گر بگذری بر درگه جانان من

بر آن شه شاهان رسان از ما تو این پیغام را

بیرون خرام از میکده آبی فشان بر آتشم

کاین آتش افروخته آخر بسوزد خام را

کردم سر اینک خاک ره تا پای بر فرقم نهی

وه وه چگونه بگذرانم عذر این اقدام را

تنگ است بر من این جهان چون حلقۀ میم شما

گو نامم از دفتر برو دیگر نخواهم نام را

بالاتر از مطلب تو را باشد تمنّا یوسفا

بشکن طلسم هست را در نیست می جو کام را