ساقی! بیار باده و پُر ساز جام ما
مطرب! به چنگ ونی برسان این پیام ما
هر چند دست کوته و دوریم از حضور
دل نزد اوست گو بنوازد به نام ما
ما دادهایم خرقه و سجاده را به می
زاهد بصیر نیست که بیند مقام ما
شستیم نیز دفتر دانش به آب خُم
خوردیم آب و نان جهان شد به کام ما
چون مدعی به طعنه به ما سنگ میزند
آخر خدا بگیرد از او انتقام ما
ما را به جز هوای سر زلف یار نیست
کو پیک صبح تا برساند پیام ما
دیدم به خوابِ دوش که آن یار دلفریب
میگفت «صد چو توست به زنجیر و دام ما»
یوسف! اگر تو را هوس وصل آرزوست
اول بیا بنوش می صاف جام ما