رمزیا از مددِ طالع فرخندۀ تو
به شهِ ما چو فتد مَردُمک دیدۀ تو
خدمت از ما برسان، آن شه سربازان را
به ادب گو که چنین گفت ترا بندۀ تو
شده وقت آنکه از این بندۀ خود یاد کنی
دل محنت زدهاش را ز غم آزاد کنی
حائری، دور ز درگاه تو تاکی باشد
چه شود خاطر او را به کَرم شاد کنی
تاکه از درگهت ای شاه جهان، دور شدم
از غم دوریِ تو، خسته و رنجور شدم
ای شهنشاه، تو میدانی و من دانم و دل
حائری کرد گنه، من زِ چه مَهجور شدم