دل از غم مِحنت زمانه
با من درِ شِکوه دوش بگشود
که ایّام جوانیم تَبه شد از
بارِ بلا تنم بِفَرسود
از گریه شبی نیارمیدم
از ناله دَمی دلم نیاسود
تا کی ز تو نامراد باشم
نا کام به چند بایدم بود
هیچم نبود نصیب از یار
جز آتش هجر و آهِ پردود
زان سیم عِذار بهرهای نیست
ما را بجز این رُخ زَر اندود
در مانده شدم به کار و هردَم
غم بر غمم از غمِ تو افزود
نه یار که در کنار گیرم
نه دل که دَمی قرار گیرم