عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۴۸ - فی المُفترقّات

دل از غم مِحنت زمانه

با من درِ شِکوه دوش بگشود

که ایّام جوانیم تَبه شد از

بارِ بلا تنم بِفَرسود

از گریه شبی نیارمیدم

از ناله دَمی دلم نیاسود

تا کی ز تو نامراد باشم

نا کام به چند بایدم بود

هیچم نبود نصیب از یار

جز آتش هجر و آهِ پردود

زان سیم عِذار بهره‌ای نیست

ما را بجز این رُخ زَر اندود

در مانده شدم به کار و هردَم

غم بر غمم از غمِ تو افزود

نه یار که در کنار گیرم

نه دل که دَمی قرار گیرم