عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۲۵ - شعر بیست و سوّم

ما سر به رضای دوست دادیم

گردن به قضای او نهادیم

او پادشه است و ما رَعیّت

او خواجه و ماش خانه زادیم

حکم آنِ وی‌ است و هرچه گوید

فرزانه به خدمت ایستادیم

ما را نبود هوایِ فردوس

با دوست به هر کجاست شادیم

از بیم جَحیم غم نداریم

از دوریِ او به آه و دادیم

با حور و قصور سر نداریم

دل جز به وصال او ندادیم

درهای خیال و غم ببستیم

تا پرده ز روی او گشادیم

ای حائری از بلا بیندیش

ما سر به رضای دوست دادیم