ما سر به رضای دوست دادیم
گردن به قضای او نهادیم
او پادشه است و ما رَعیّت
او خواجه و ماش خانه زادیم
حکم آنِ وی است و هرچه گوید
فرزانه به خدمت ایستادیم
ما را نبود هوایِ فردوس
با دوست به هر کجاست شادیم
از بیم جَحیم غم نداریم
از دوریِ او به آه و دادیم
با حور و قصور سر نداریم
دل جز به وصال او ندادیم
درهای خیال و غم ببستیم
تا پرده ز روی او گشادیم
ای حائری از بلا بیندیش
ما سر به رضای دوست دادیم