عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۲۰ - شعر هیجدهم

تا به دامِ غمِ عشق تو گرفتار شدم

هدفِ تیرِ بد اندیشیِ اَغیار شدم

چه ‌بلاها که ندیدم ز بداندیش رقیب

چه جفاها که ‌تو کردیّ و نه صَبّار شدم

زاهدی بودم و در صومعه مشغول‌ دعا

به تمنّای تو در خانۀ خَمّار شدم

خِرقه و سُبحه وسجّاده ‌نهادم‌ بکنار

با صلیب و بت ‌و پیرایۀ زُنّار شدم

شمع را دوش که از عشق ‌توسوزان ‌دیدم

تا سحر همدم او گشتم و خونبار شدم

رهِ فرزانگی و عقل، چو می‌پوئیدم

دیدم آن ‌قامتِ دلجوی، ز رفتار شدم

حائری شِکوه‌ای از یار، نه‌ آئین‌ من‌ است

به بهانه، برِ دلدار به گفتار شدم