تا به دامِ غمِ عشق تو گرفتار شدم
هدفِ تیرِ بد اندیشیِ اَغیار شدم
چه بلاها که ندیدم ز بداندیش رقیب
چه جفاها که تو کردیّ و نه صَبّار شدم
زاهدی بودم و در صومعه مشغول دعا
به تمنّای تو در خانۀ خَمّار شدم
خِرقه و سُبحه وسجّاده نهادم بکنار
با صلیب و بت و پیرایۀ زُنّار شدم
شمع را دوش که از عشق توسوزان دیدم
تا سحر همدم او گشتم و خونبار شدم
رهِ فرزانگی و عقل، چو میپوئیدم
دیدم آن قامتِ دلجوی، ز رفتار شدم
حائری شِکوهای از یار، نه آئین من است
به بهانه، برِ دلدار به گفتار شدم