تا آنکه پریشانِ خیالِ تو شُدستم
رفته است سرِ رشتۀ تدبیر زِ دستم
آنسان که وجود تو بُود ای بُتِ طَنّاز
ازهستی من هیچ نه پیداست که هستم
برخواستم ازهر چه وعمری به ارادت
درکوی وفاداریت ای دوست نشستم
از هر چه نه از تُست، دل ودیده گرفتم
بر هر که نه با تُست، درِعیش ببستم
زآن بادۀ گلرنگ که دی یار به ما داد
از خارِ غم محنت ایّام بِرستم
من دست ز اکسیرِ خُم باده نگیرم
تا زر شود این مس، تن خاکیِ پستم
مَنعم مکن از رندی و می خوردنِ پنهان
چون حائری از روز ازل باده پرستم