بویِ جانان یافت جان، از نَکهَتِ صبح وصال
بهتر از آن بوی، بوی مُشگآمیزی نبود
بی نیازم کرد و عزّت داد حق، بی مال و یار
هیچ بالاتر از آن، اِکرام و تعزیزی نبود
هم زِ زَهرِ زَهرۀ گیتی مرا پرهیز داد
گرچه این نفسِ دَنی را هیچ پرهیزی نبود
در جهان خوش آمدم، خوش زیستم، خوش میروم
شکر لِلّه، در وجودم،جز خوشی چیزی نبود
کارهای حائری اسرار بود و کس نیافت
زآنکه یک صاحبدلیّ و اهل تمییزی نبود