ناصر بجه‌ای » ترجیع‌

خدای عز و جل در بدن چو جان آورد

ز بهر معرفت ذات و کشف آن آورد

مگو که هستی هر یک مناط اصل دویی است

که حق ز هستی مطلق هم این هم آن آورد

یکی به حکمت ابداع بی‌میانجی ساخت

یکی به رابطه محکم فکان آورد

طلسم صورت انسان چو آشکارا شد

نقود گنج معانی در آن نهان آورد

ولیک بر سر این گنج آن کسی را برد

که او براق تجرد به زیر ران آورد

چو نوح ساخت سفینه ز شرع و رویش را

ز موج لجه تخییل بر کران آورد

به بوته سهر و جوع و صمت و عزلت و ذکر

عیار نقد خرد را در امتحان آورد

به چشم عقل چو در حال این جهان نگرید

از این جهان رخ همت به آن جهان آورد

کسی که سود خود از نقد این جهان طلبید

دریغ مایه عمری که بر زیان آورد

به صدر مجلس پاکان کجا رسد چو مسیح

خسی که در نظر تیره خاکدان آورد

نشد کشاکش آفات طبع مانع او

کسی که جذبه حقش به خود کشان آورد

اگر نه حضرت حق بخشدی توانایی

به سوی حضرت حق روی کی توان آورد

از این میان دُر معنی کسی برد به کنار

که او به جان کمر عشق در میان آورد

که تا به دست در آید مراد ناصر را

براق عشق دلش دوش زیر ران آورد

براق عشق دلم دوش زیر ران آورد

به سوی عالم معنی عنان روان آورد

ز هر نشان دل از آن بی‌نشان نشان می‌جست

چو بی‌نشان شد از آن بی‌نشان نشان آورد

چو از زمان و مکان نسبتش مجرد شد

مطار فکرت بر اوج لامکان آورد

که تا گمان نکند سایه را نقوش صور

ز آفتاب یقین دافع گمان آورد

چو در سرادق وحدت مجال قربت یافت

مرا ز ورطه کثرث خط امان آورد

چو بر کران شدم از بود خود قضا با من

رموز سر قدر جمله در میان آورد

چو سیم سر ازل سه (؟) بدند چون سیمرغ

ز قاب قلب منش عشق آشیان آورد

چو عشق عین مرا غرقه عیانش کرد

عیوب عین مرا عین او بیان آورد

هر آن چه بود ز چشم خرد نهان عینش

به پیش عین دلم جملگی عیان آورد

ورای علم لدنی و فوق علم عیان

حیات عین مرا علم کان و سان(؟) آورد

چه درهای حقایق که عقل خاصیتم

ز قعر بحر دلم بر سر زبان آورد

چو دل به عیش فدی کرد ناصر از معنی

ز بهر اهل خرد کیمیای جان آورد

گشاده گشت به معنی حق زبان و دلش

ز اسم اعظم حق بس که بر زبان آورد

صد آفتاب ز هر ذره‌ای جمال نمود

چو آفتاب رخش عکس در میان آورد

چو آفتاب رخت عکس در میان آورد

صد آفتاب ز هر ذره‌ای عیان آورد

ز آفتاب فلک دان که شکرها دارم

کز آفتاب رخت او مرا نشان آورد

خدا چو کرد پدید از لب تو صورت جان

حیات جمله جهان در لبت نهان آورد

جهان جان به حقیقت تویی و جان جهان

که کردگار جهانت به این جهان آورد

خجسته صورت روی تو را مصور حسن

چنان که خواست دل و دیده آن چنان آورد

تویی بتا که تو را بر بتان دهر خدای

به حسن و لطف و ملاحت خدایگان آورد

چه قرن‌ها که فلک گشت تا قران نجوم

سلاله‌ای چو تو از صلب کن فکان آورد

تو ماه معنی حسنی که ایزد از قدرت

به صورت بشرت در بلی مکان آورد

ز ملک هر دو جهان از دو زلف تو چینی

اگر کسی به کف آورد رایگان آورد

نثار موکب حسن تو راست هر دری

که دهر بر طبق سبز آسمان آورد

چو آسمان در توست آسمان امید

دلم چو تخت تو را سر بر آستان آورد

هر آن نسیم که در کوی تو گذاری کرد

ز خاک کوی تو در شخص مرد جان آورد

همی چکد ز سخن‌های ناصر آب حیات

سخن به یاد لبت تا که بر زبان آورد

سخن به یاد لبت هر که بر زبان آورد

ز آب خضر دلش را حیات جان آورد

خدای عزوجل تا که آفرید جهان

گمان مبر که تو را مثل در جهان آورد

کسی که دید کمر بر میان چون مویت

به جان تورا کمر عشق در میان آورد

ز آفتاب رخ خوب توست یک پرتو

هر آن فروغ که خورشید آسمان آورد

ببرد گوی سعادت ز هر که در عالم

کسی که حسن وصالت به زیر ران آورد

برای حقه یاقوت تو که درج در است

ز جزع بر دو زرم لعل تر روان آورد

فروغ آتش لعلت که هست آب حیات

مرا ز عشق صد آتش در استخوان آورد

خیال طره تو در دماغ من بگذشت

مرا ز عشق تو صد سوز در روان آورد

هر آن که مایه عمرش نه صرف در غم توست

نکرد سودی و مایه همه زیان آورد

ز بس که هستی من در خیال تو غرق است

مرا به هستی من عقل در گمان آورد

فروغ روی تو صبح سعادت است علم

به وصف صبح تو چون مهر صد زبان آورد

شده است کعبه کوی تو قبله ناصر

ز مشک روی تو طاق ابروان آورد

ز مشک روی تو تا طاق ابروان آورد

چو کعبه کوی تو را قبله جهان آورد

به دور طاق دو ابروی تو مهندس عقل

چه نقص‌ها که در این طاق آسمان آورد

ز مشک ناب سر زلف عنبر افشانت

کمند گردن شاهان کامران آورد

فروغ روی تو در سنگ خاره عشق انگیخت

نسیم زلف تو در خاک تیره جان آورد

مرا فروغ جمال تو داد نور بصر

مرا خیال لبت در بدن روان آورد

چو آفتاب توان دید در رخت رازی

که آن ز چشم خرد آسمان جان آورد

هر آن لطافت و خوبی که در گمان آید

یکان یکان رخ خوب تو در عیان آورد

به نزد اهل خرد دان که بی‌نظر باشد

کسی که جسن تو را مثل در گمان آورد

دلم چو در سر زلف تو دید مجمع دل

ز من جدا شد و خود را در آن میان آورد

مرا به وصل همایون تو مبشر بخت

نوید دولت و اقبال جاودان آورد

چو دید مر لب جانبخش نوخطت ناصر

به تحفه پیش تو این گفته روان آورد

نهاد بر خط و اقبال من سعادت سر

مرا چو بخت به وصل تو مژدگان آورد

مرا چو بخت به وصل تو مژدگان آورد

تن امید مرا از نشاط جان آورد

نسیم آن سر زلفت که پایبند دل است

ز بند هجر دلم را خط امان آورد

بَرید بخت بلندم ز آستان درت

مرا عیال(؟) زمین بوس آستان آورد

ز آرزوی رخت بود در دلم دردی

مرا مبشر وصلت دوای آن آورد

شب فراق تو ای جان دلم به روز وصال

خدای داند و من تا که بر چه سان آورد

نهاد غاشیه بر دوش آفتاب دلم

سمند وصل تو تا در کفم عنان آورد

ز بخت کام دل من لب تو بود وصال

مرا ز وصل تو بر کام کامران آورد

چنان که از دم عیسی رسد به مرده روان

لب تو در من جان رفته باز جان آورد

تویی بتا که به اقبال وصل تو بختم

ز فر حسن توام دولتی جوان آورد

ز بس که نور جمالت همی‌زند پرتو

نظر بر آخ رخ خوبت نمی‌توان آورد

فروغ روی تو چون دید آفتاب از عشق

چو سایه پیش رخت سجده در زمان آورد

چو چشم مست تو ناصر چه ماجراها کرد

قلم به وصف تو دستش چو در بنان آورد

جهان به دولت حسن رخت مزین شد

تویی که حسن رخت زینت جهان آورد

تویی که حسن رخت زینت جهان آورد

غم تو در دل آن تاب عشق جان آورد

لب تو از بر مویی نمود شکل و دهن

ولی ز نیمه مویی قدت میان آورد

مرا خیال دهانت ز غایت خردی

کمال عقل به عین یقین گمان آورد

خطت به گرد مه از مشک تر نمود هلال

هلال بین تو که با ماه در قران آورد

خدنگ چشم تو کرد از دل یلان اماج

کمند زلف تو در حلقه حلق جان آورد

کمان تیر ز رشک تو بشکند مریخ

چو ترک غمزه تو تیر در کمان آورد

هلال نعل سمندت به هر زمین که رسید

شرف ز روی تفاخر بر آسمان آورد

حکایتی که ز اعجاز عیسوی می‌رفت

به بوسه معجز لعل تو آن عیان آورد

چو داد ساقی عشقت صلای می‌خواران

ز باده بر لب من ساغر گران آورد

تو صد جهان ز جمالی که کردگار جهان

ز بهر زیب جمالت بدین جهان آورد

ز بهر خنجر تقدیر و زهر جام قضا

رخ تو خلق جهان را از آن غمان آورد

عنان بخت درآرد به دست چون ناصر

کسی که در کف او وصل تو عنان آورد

ز نعل ابرش تو ساخت چرخ افسر و فر

چو بخت مرکب حسنت به زیر ران آورد

چو بخت مرکب حسنت به زیر ران اورد

ز نعل ابرش تو افسر کیان آورد

چو شد رکاب جمالت روان به سوی جهان

وفای عهد عنان با تو در عنان آورد

قضا چو کرد ز روی زمین رخ خورشید

ز حسن طلعت آرایش زمان آورد

میان اهل ملاحت به حسن شاهی کن

که بخت روی تو را حسن جاودان آورد

چو افتاب جمالت ز جیب طالع شد

جهان حسن و صفا عقل را عیان آورد

به حسن خسرو خوبانی و زمانه تو را

ز بخت حاجب ز اقبال پاسبان آورد

چو دید روی تو را آفتاب از جوزا

کمر به بندگیت چست در میان آورد

به بوی جرعه تو خاک گشت آب حیات

چو تنگ شکرت از لعل جرعه‌دان آورد

هر آن چه خواست ز طالع رخ تو از خوبی

ز فر بخت جوان تو آنچنان آورد

نهاد حسن تو بر فرق آفتاب قدم

به دست مثل تویی کی کجا توان آورد

تناسخی چو تو را دید گفت یوسف را

خدای عزوجل باز در جهان آورد

چو سایه بر سر ناصر فکند سایه تو

ورا سرداق اقبال سایه‌بان آورد

کشید داغ بر دل ملوک جهان

خدا چو عشق تو را شاه ملک جان آورد

خدا چو عشق تو را شاه ملک جان آورد

کمین غلام تو را پادشه نشان آورد

به حسن تا که جهاندار آفرید جهان

گمان مبر که نظیر تو در جهان آورد

چو بر سمند ملاحت سوار نتوان کرد

تو را سعادت و اقبال هم‌عنان آورد

به هر زمین که رسد از سم سمند تو نعل

شرف ز نعل سمندت بر آسمان آورد

به فال نیک جهان را نشانه گشت هلال

ز شکل نعل سمندت تو را نشان آورد

ز گرد کوی تو ایام ساخت افسر مهر

ز خاک پای تو مه تاج فرقدان آورد

ز بهر کسب شرف آفتاب هر رورزی

چو سایه سجده آن خاک آستان آورد

کسی که دید میان تو را کمر بسته

به جان تو را کمر عشق در میان آورد

به عشق آن که تو را در کنار گیرد دل

جواز عشق تو را در میان جان آورد

به آستان غمت تا که التجا کردم

مرا فراغتی از گنبد کیان آورد

به دولت لب شیرین تو محقق شد

ز عیش آن چه مرا عقل در گمان آورد

دهان او به یقین خاک را روان بخشد

حدیثی از لب تو هر که در زبان آورد

اگر چه در غمت آمد به جان دل ناصر

غم تو جان مرا عیش جاودان آورد

غم تو جان مرا عیش جاودان آورد

هوای روی تو در دل بقای جان آورد

فکند در دل پیر و جوان ز عشق آتش

جهان پیر که او چون تو نوجوان آورد

همه مراد جهان در کنار خود بیند

کسی که با قد تو دست در میان آورد

کسی که مرده صد ساله بود چون عیسی

فروغ لعل تواش در بدن روان آورد

ز حسن عارض رنگین تو سخن می‌رفت

به من ز زینت آن زیب گلستان آورد

چو دید دیده من از کمان ابرویت

ز بار عشق قدم صورت کمان آورد

هوای قد بلندت که سرو سیمین است

قد مرا به ضعیغی چو خیزران آورد

در اختراع سخن بر مبارزان بیان

مرا زمانه به فر تو پهلوان آورد

نهاد فایده فضل طبع فیاضم

ممیزان سخن را به میهمان آورد

ز گل چنان که رخت آفتاب حسن نمود

لبت ز تنگ شکر کیمیای جان آورد

لبت ز تنگ شکر کیمیای جان آورد

به بوسه جان مرا عمر جاودان آورد

چو چشم مست تو سرمست ماند تا به ابد

کسی که لعل تو را نام بر زبان آورد

چه ساغر از می گلگون نید وصف لبت

ز ذوق وصف لبت آب در دهان آورد

شکر چو لاف زد از قند تو به شیرینی

چه خنده‌ها که ز پسته لبت بر آن آورد

مرا مپرس که لعلت چه خواست در دل کان

عقیق نوش تو عکسی به سوی کان آورد

فسون غمزه تو جاودان بابل‌ها

به پیش نرگس جادوت درس جان آورد

رخت ز بس که لطیف است در نظر ناید

نمی‌توان ز رخت در نظر نشان آورد

ز حسن روی تو در گلستان سخن می‌رفت

چه شرم‌ها که ز روی تو گلستان آورد

چو دور گشت سر زلف عنبرین ز رخت

مرا ز روضه فردوس در گمان آورد

اگر ز عشق تو بی‌دل شدم نیارم عذر

کمال حسن تو خود عذر عاشقان آورد

دل از جهان سرکویت گزید و پندارد

که در جریده اقطاع صد جهان آورد

سپیده‌دم چو نفس زد نسیم ناصر را

مرا ز خاک درت صد هزار جان آورد

خطت که روی تو را حسن جاودان آورد

ز چشم بد رخ خوبت تو را امان آورد

ز خط مشو به ختا در خط ای صنم که خطت

بقای حسن تو را خط جاودان آورد

رسید خط و جمال تو را مثال بقا

به کام دولت و اقبال دوستان آورد

مثال حسن تو تا یافت از خطت توقیع

چو عقل حکم تو بر جان‌ها روان آورد

که تا ز معنی حسنت بیان کند حرفی

غبار خط تو از مشک ترجمان آورد

خط تو مرغ دل خلق را بداند و خاک

ز دام زلف سیاه تو آشیان آورد

رخ تو گفت که بر چین و بر ختات منم

خطت ز مشک سیه محضری بر آن آورد

هزار عقل کند ممتحن محل رموز

خطی که معنی حسنت به امتحان آورد

به هر یکی نقط از حرف خط تو عقلم

ز نقد معنی صد گنج شایگان آورد

لب تو بود مرا جان وز نشان گم بود

زهی خط تو که از جان من نشان آورد

دلم ز عق خط سبز تو چو دعوی کرد

ز اشک سرخ و رخ زرد من بیان آورد

چو دید حسن خطت ناصر از سر معنی

قلم به خدمت وصفت به سر دوان آورد

اگر ز یاد کسی دل حیات جان طلبد

تویی که یاد دلم را حیات جان آورد

تویی که یاد تو دل را حیات جان آورد

خیال روی تو آسایش روان آورد

به حسن و لطف و ملاحت میان اهل گمان

تویی که بخت تو را صاحب قران آورد

نمود معنی آب حیات لعل لبت

رخ تو صورت فردوس را عیان آورد

سواد آن سر زلفت سران سرکش را

چو زلف بر در سودات سرفشان آورد

ز قاب قلب من انگیخت عین عشقت حق

چو نام لعل تو از کاف کن فکان آورد

ز خوب نرگس سرمست تو ز بس دستان

مرا به عشق تو در دهر دلستان آورد

ز بس که هستی من در جمال تو غرق است

مرا به هستی من عقل در گمان آورد

ز حادثات جهان دان که بر کنار افتد

کسی که با تو دمی دست در میان آورد

چو چشم مست تو سرمست .. شد ناصر

ز وصف لعل تو رمزی چو بر زبان (؟) آورد

مسیح اگر به نفس خاک را روان بخشد

به یاد لعل تو در خاک جان توان آورد

به یاد لعل تو در خاک جان توان آورد

توان ز بوی تو در خاک تیره جان آورد

ز وصف لعل تو می‌گفت عقل کل رمزی

بخورد باده مرا مست جاودان آورد

از آن اثر ز ... کوثر همی دهند خبر

یکی هزار عقیق تو در عیان آورد

کند چو چشمه کوثر دهان پر آب حیات

کسی که وصف لبان تو بر زبان آورد

به بوسه عاشق خود را حیات بخشیدن

لطیفه‌ای است که آن لعل درفشان آورد

ز عکس لعل برآورد آفتاب فلک

هر آن عقیق که اندر صمیم جان آورد

ز بس که خرد فتاده است نقطه دهنت

نمی‌توان ز لبت وصف در بیان آورد

غلام آن خط خوبم که از زبان و لبت

مرا به یافتن کام مژدگان آورد

دلم به عشق لبت کز یقین دو صد عین است

به سر غایت اعجاز در بیان آورد

مرا ز نوک قلم شد روان زلال حیات

دلم همه چو به وصف لبت روان آورد

به مصر اگر چه که شکر نبرد کس ناصر

به تحفه پی لبت جان مهربان آورد

کسی که نام لبان تو بر زبانش رفت

هزار چشمه حیوان سوی دهان آورد

هزار چشمه حیوان سوی دهان آورد

حکایتی ز لبت هر که بر زبان آورد