صبح از افق برآمد ساقی بیار جامی
تا بو که پخته گردد از تاب باده خامی
بنیاد ناتمامان از می تمام گردد
از می تمام گردان بنیاد ناتمامی
خون شد دلم ز غصه جام طرب روان کن
تا بو که باز خواهم از غصه انتقامی
بهر جهان چه داری مشغول جان خود را
کاصل جهان ندارد نزد خرد دوامی
کار دلم ز هجرت رفت از نظام بیرون
بیوصل تو نیابد کار دلم نظامی
سلطان وقت گردم گر وصل تو بیابم
سلطان وقت گردان از وصل خود غلامی
ترکانه چشم مستت سرمست کرد مارا
مستان چشم خود را از لب برآر کامی
هیچ از لب چو قندت چشم طمع ندارم
ما را تمام باشد از لطف تو سلامی
صد شام تا به صبح از عشقت نخفت چشمم
بر بوی آن که با تو صبحی برم به شامی
گویند نام خود را بدنام عشق کردی
بدنام عشق بادا هر جا که نیکنامی
شد صید باز عشقت سیمرغ جان ناصر
تا بر گلت ز سنبل زلفت نهاد دامی