ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۵۰

آن به که چو بخشم دل بخشم به تو دلداری

ور زآن که کشم باری بار تو کشم باری

گر خلق همه عالم گردند خریدارت

دانم که کمت افتد چون من تو خریداری

تا بو که تو چون نقطه با من به میان آیی

گرد تو همی‌گردم سرگشته چو پرگاری

گر زآن که گشایم من جز بر رخ تو دیده

در دیده من بادا از هر مژه مسماری

من در غم تو سوزان تو با دگری در عیش

بیم است که دربندم از دست تو زناری

بر زاری حال من گر زآن که ببخشایی

صد شور برانگیزم بر هر سر بازاری

گه گه کرمی می‌کن در من نظری می‌کن

گر شاد شود شاید از لطف تو غمخواری

نوروز جهانی تو نایی بر من هر روز

از تو شده‌ام راضی هر سال به دیداری

شادی دل ناصر از دیدن روی توست

آخر چه شود کز تو دلشاد شود یاری

یاری است که در عالم همتاش نیابد کس

معذورم اگر ورزم سودای چو تو یاری