ای شده سرو بوستان بنده تو به راستی
حق به تو داده بیسخن هر چه ز حسن خواستی
آب رخ سمن بشد آتش گل فرونشست
زآتش و باد و آب و گل تا تو نگار خاستی
طاق هلال میبرد زابروی تو مقوسی
وز قد توست سرو را مایه حسن و راستی
مهر تو را نهادهام روی وفا برآستان
گر چه که کردهای برون دست جفا ز آستی
بس که خلاف کردهای وعده که دادهای مرا
عزم عتاب داشتم با تو شبی به راستی
لیک ز رای مرحمت وز سر لطف و دلبری
چون که ز در درآمدی عذر گذشته خواستی
هیچ نکاهد از وفا ناصر مهربان تو
گر چه ز مهر روی خود تن چو مهش بکاستی