ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

ای شده سرو بوستان بنده تو به راستی

حق به تو داده بی‌سخن هر چه ز حسن خواستی

آب رخ سمن بشد آتش گل فرونشست

زآتش و باد و آب و گل تا تو نگار خاستی

طاق هلال می‌برد زابروی تو مقوسی

وز قد توست سرو را مایه حسن و راستی

مهر تو را نهاده‌ام روی وفا برآستان

گر چه که کرده‌ای برون دست جفا ز آستی

بس که خلاف کرده‌ای وعده که داده‌ای مرا

عزم عتاب داشتم با تو شبی به راستی

لیک ز رای مرحمت وز سر لطف و دلبری

چون که ز در درآمدی عذر گذشته خواستی

هیچ نکاهد از وفا ناصر مهربان تو

گر چه ز مهر روی خود تن چو مهش بکاستی