آخر ای جان من کجایی تو
تا به کی نزد من نیایی تو
چون تو دانی که برگ صبرم نیست
انتظارم چرا نمایی تو
گر نخواهی که خون شود جانم
از چه جویی ز من جدایی تو
گفته بودی همه وفا باشم
تا بدیدم همه جفایی تو
آخر ای ماهروی مهرگسل
این چنین بیوفا چرایی تو
به وفا کز وفا مگردان روی
تا نگویند بیوفایی تو
به وصالت طمع نمیدارم
زآن که سیمرغ کیمیایی تو
دل نهادم به هر چه فرمایی
چه توان کرد پادشایی تو
هست بیگانگیت با ناصر
ورنه با جمله آشنایی تو