سر خیل بتانی تو آشوب جهانی تو
هر بند چو جانی تو با ما نه چنانی تو
مهر تو گزینم من درد تو بچینم من
با آن که چنینم من با ما نه چنانی تو
ما را نه دمی پرسی نه هیچ نمیپرسی
گر راست همیپرسی با ما نه چنانی تو
چون گل به دو صد زاری اندر کف اغیاری
لیکن ز ستمکاری با ما نه چنانی تو
این تیغ کشی از چه واین خیرهکشی از چه
با جمله خوشی از چه با ما نه چنانی تو
تا حسن تو شد ظاهر جویای تو شد ناصر
برگو که چرا آخر با ما نه چنانی تو