ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

ای زلف تو سرمایه سودای من

روشن به توست این چشم خون پالای من

گیرم که بر من دل نمی‌سوزد تو را

می‌کن حذر از ناله شب‌های من

در من نظر کن یک رهی از روی لطف

تا کور گردد دیده اعدای من

جایی که شاهان خاک کویت گشته‌اند

خود کی بود ای جان تو را پروای من

گر چاره کارم نسازد وصل تو

شیراز را بر هم زند غوغای من

ناصر ز غم دیوانه شد یک ره بگو

کآخر کجا شد عاشق شیدای من

دوری مجو رنجم مکن خوارم مدار

کاندر جهان کمتر بود همتای من