من آوردم در این عالم طریق عشق ورزیدن
به گرد کوی مهرویان چو گرد کعبه گردیدن
ملامت میکند عقلم که پیوند از بتان بگسل
به شمشیر اجل نتوان مرا زاین قوم ببریدن
غذای عاشقان چبود غم عشق بتان خوردن
دوای بیدلان چبود ز خوبان درد برچیدن
حیات جان و قوت دل تو دانی چیست در عالم
شراب لعل نوشیدن عقیق یار بوسیدن
بپیچد در بر من جان بسوزد در بر من دل
چو از باد صبا آید سر زلفش بجنبیدن
چنانه همراه خوبانم که چون یاد آورم زایشان
روانم در نشاط آید تنم آید به رقصیدن
اگر من دوست میدارم جمال شاهدان شاید
که حقم دوست میدارد جمال شاهدان دیدن
نورزم همچو ناصر جز که عشق دلبران گر چه
ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن