عشق را جویای جان باید شدن
وز دو عالم بر کران باید شدن
سروری از سر برون باید نهاد
واندر این ره سرفشان باید شدن
تا تو با نام و نشانی بر دری
زآن که بینام و نشان باید شدن
در غم سود و زیان بودن خطاست
زآن که بیسود و زیان باید شدن
حر(؟) خود اندر حجاب خود بنه
از خودت در ره نهان باید شدن
در کنار بحر بودن بلبله است
از کنار اندر میان باید شدن