ای باد بیا ببر سلامم
یک یک برسان به او پیامم
گو ای دل و جان بنده باز آی
کز دیده و دل تو را غلامم
گیرم که ز بنده نایدت یاد
آخر به زبان برآر نامم
وصلت به چه یاد چشم دارم
آخر تو کدام و من کدامم
گفتی که به صبر کوش کو صبر
کس صبر نمیدهد به وامم
بیروی تو نیست نور روزم
بیزلف تو نیست رنگ شامم
من صید توام ز دیرگه باز
زلفت ز چه رو نهاد دامم
دیر است که عاشقم ولیکن
در دور تو عاشق تمامم
در عشق رخ تو همچو ناصر
انگشتنمای خاص و عامم