ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

تا همچو نرگس است تو را پرخمار چشم

از خون دل شده است مرا لاله‌زار چشم

در عرصه زمانه و میدان روزگار

هرگز ندید مثل تو چابک‌سوار چشم

ناورد در نظر چو تو خورشید رخ فلک

با این که هست [] ورا صد هزار چشم

از هر چه در نظر آید به نکویی (؟)

جز روی خوب تو نکند اختیار چشم

تا لعل آبدار تو از چشم ما جداست

دارد ز اشک پرگهر آبدار چشم

بهر خیال روی تو ترصیع می‌کند

این هفت پرده را به در شاهوار چشم

چشمت فروگرفتی و از من بشد قرار

از من فرو مگیر دگر زینهار چشم

بر من مکن جفا و ز من برمتاب روی

دور از خودم مدار و ز من برمدار چشم

بی‌چشم نیم مست تو ای نور چشم من

هوش و قرار و صبر ز ناصر مدار چشم