رحمتی کن کز فراقت در جنون افتادهام
وز سرشک دیده در دریای خون افتادهام
با امید آن که گیرد دست من در پای تو
همچو زلف سرکش تو سرنگون افتادهام
تا تو همچون سیم در دست کسان افتادهای
من چو سیماب از تغابن بیسکون افتادهام
من ندارم چاره آن کز غمت یابم خلاص
گر چه اندر باب دانش ذوفنون افتادهام
گر چه اندر گوش معنی کوس شاهی میزنیم
بر سر کوی غمت زار و زبون افتادهام
تو همه ناز و عتابی من همه سوز و نیاز
خود ندانم تا که در دست تو چون افتادهام
در ازل افتاد ما را با تو پیوند ای صنم
تا نپنداری که در دامت کنون افتادهام
مشکن از غم دل مرا کز حد برون دلخستهام
وز خودم مفکن جدا کز خود برون افتادهام
ناصر از درد فراقت روز و شب میگوید این
رحمتی کن کز فراقت در جنون افتادهام