ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

سپیده‌دم چو شود تازه از صبا شیراز

خوشا هوای مصلی و حبذا شیراز

ز شوق بر رخ ما چشمه‌ها روان گردد

در آن نفس که در آید به یاد ما شیراز

اگر چه از ره صورت جدا ز شیرازیم

نمی‌شود ز خیالم دمی جدا شیراز

ز شهر‌های جهان شهر عشق شیراز است

به این دلیل بود برج اولیا شیراز

چو آتشین شود از لاله خاک رکناباد

چو آب خضر روان بخشد از هوا شیراز

به وقت صبح که نالد ز باغ بلبل مست

شود ز ناله عشاق پرصدا شیراز

شکست قیمت بغداد و برد رونق مصر

ز بس طراوت و رونق ز بس صفا شیراز

ز دلبران ختایی نژاد زنگی زلف

هزار خلخ و چین است و صد ختا شیراز

ز گونه گونه ریاحین ز تازه تازه بهار

هزار روضه خلد است دائما شیراز

به جای اهل دل از بخشش سعادت و بخت

همان کند که کند سایه هما شیراز

به جز که خطه شیراز نیست جای امان

که باد ایمن از آسیب فتنه‌ها شیراز

چو ناصر آن که طلب می‌کند سرای طرب

مکان او نبود جز بهشت یا شیراز