ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

نعل سمندت ای صنم تاج بتان چین بود

فضله خاک پای تو سرمه حور عین بود

روم رخت که دارد از شام دو زلف زنگبار

شمسه خلخ و ختن ماه خطا و چین بود

ترک فلک که بر فلک دعوی خسروی کند

پیش غلام هندویت بنده کمترین بود

روی چو آفتاب تو با سر زلف چون شبت

هر دو به هم چو جمع شد صورت کفر و دین بود

باد ز چین زلف تو بوی اگر به چین برد

نافه چین ز بوی آن مفلس خوشه‌چین بود

زینت آفرینشی رحمت آفریدگار

هر که تو را ثنا کند از در آفرین بود

با دو کمان ابروان نرگس مست او ببین

ای تو ندیده با کمان مست که در کمین بود

قد همه سمنبران پیش قدت دو تا رود

روی همه پری‌رخان پیش تو بر زمین بود

معجزه کآن عیان بود نکته لعل نوش توست

غمزه چشم مست توست سحرگه آن مبین بود

می‌کشم از تو نازها چون نکشم به جان کشم

ناز کسی که همچو جان نازک و نازنین بود

ای تو به دل مرا قرین بو که قرین من شوی

هر که بود قرین تو بخت ورا قرین بود

من چه کنم ز بندگی در خور احتشام تو

واصف حسن تو شدم خدمت ما چنین بود

تا تو مرا گزیده‌ای جمله مرا گزیده‌اند

هر که تواش گزین کنی پیش همه گزین بود

مثل تو نیست در جهان نیز نبود و نی بود

شد به تو ختم دلبری غایت حسن این بود

هر که چو ناصرش بود لعل نگین تو به کام

خضر مسیح مرتبت خسرو جم نگین بود