ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

سپیده‌دم چو صبا بوی گلستان آورد

مرا ز خاک درش کیمیای جان آورد

ز چین زلف سیاهت شمال مشک‌فشان

حیات جان مرا خط جاودان آورد

زهی صنایع بی‌چون قادری مطلق

که جوهری چو تو از کان فن فکان آورد

فروغ طلعت میمون عالم‌آرایت

شکست در مه و خورشید آسمان آورد

جمال روی تو چون یوسف ای جهان جمال

کمان حسن دگر باره در جهان آورد

میان مجمع خوبان به جز تو کس را نیست

شمایلی که بر آن عشق می‌توان آورد

نه دیده دید به صد قرن چون تو خورشیدی

نه چرخ مثل تو ماهی به صد قران آورد

حدیث مشکل عشق تو در جهان افتاد

غلام خط توام کاو بیان آن آورد

خرد ز معنی باریک نکته‌ای می‌راند

کمر حدیث میان تو در میان آورد

کسی نشان ز میانت نداد جز که کمر

زهی کمر که نشانی ز بی‌نشان آورد

چو غمزه تو ز عنبر خدنگ‌ها برساخت

هلال ابرویت از غالیه کمان آورد

پر از زلال خضر گشت ساغر دهنش

کسی که نام عقیق تو بر زبان آورد

لبت بهای خود از جان من طلب می‌کرد

ز لعل دیده من وجه ان روان آورد

به سوی عشق تو جانا کشش نه خود کردم

مرا سلاسل زلف تو موکشان آورد

ز نرگسم گل روی تو ارغوان بنمود

زلاله‌ام خط سبز تو زعفران آورد

چو دید حسن تو ناصر دلی که جان ارزید

ز بهر خدمت عشق تو رایگان آورد

مجو مجوی جدایی که بی‌تو صبرم نیست

بیا بیا که فراقت مرا به جان آورد