ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

هر کس که نیست عاشق داند که جان ندارد

وآن را که نیست یاری عیش جهان ندارد

جان بی‌هوای دلبر پیوند دل نجوید

دل بی‌خیال جانان سودای جان ندارد

گر ذوق عمر خواهی یاری طلب که الحق

بی‌یار زندگانی ذوقی چنان ندارد

آن را که در نهادش بوی وفا نباشد

گر شاه حسن باشد می‌دان که آن ندارد

معشوق اگر چه باشد سلطان جمله خوبان

بر عاشق سبکدل سر را گران ندارد

از وصلش از به عمری سودی کند فقیری

دانم که حسن او را هرگز زیان ندارد

شب نیست کز فراقش وز درد اشتیاقش

سیلاب اشک چشمم بر رخ روان ندارد

او شاه و من گدایم وصلش محال باشد

دل این طمع نبندد جان این گمان ندارد

صاحب زمان حسنی ای یوسف زمانه

مثل تو در زمانه شاه زمان ندارد

در دلبری و خوبی جز تو کسی ز خوبان

یکران دلربایی زیر عنان ندارد

از امتحان هجرت شوریده شد روانم

کس بی‌دلان خود را در امتحان ندارد

ناصر که یافت تلقین از کفر زلفت ایمان

جز خط دلفریبت ظل امان ندارد