ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

برقع از روی دلستان بگشاد

در فردوس بر جهان بگشاد

سنبل زلف را ز رخ برداشت

پرده از روی جان عیان بگشاد

(قاب قوسین) طاق ابرویش

ناوک فتنه از کمان بگشاد

دور رخسار او در فتنه

بر رخ آخرالزمان بگشاد

تا شود پر ز مشک چیب جهان

گره از بند گیسوان بگشاد

بود بر پای جان ز هجرش بند

بند هجران ز جان بگشاد

شد جهان سر به سر پر از شکر

به سخن چون لبش دهان بگشاد

چون که بگشاد لعل را به سخن

دل به وصف لبش زبان بگشاد

آرزوی لبان می رنگش

از دو چشم من ارغوان بگشاد

دل به نزد لبش ز راه طلب

بند اسرار بی‌کران بگشاد

با دل تنگ من لب نوشش

به زبان وفا بیان بگشاد

قفل از آن دُرجِ دُر که جان ارزد

لب ناصر به رایگان بگشاد