ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۳

نگارا دلبرا چابک سوارا

بتا کافردلا بی‌رحم یارا

به جان تو که بی‌تو زار زارم

بکن رحمی مکن دوری خدا را

مکن دوری مجوی از من جدایی

که هجرانت پریشان کرد ما را

فراق دوستان ناخوش بلایی است

خدایا کس مبیناد این بلا را

نه وصلت می‌دهد یک روز دستی

نه هجرت می‌کند یک دم مدارا

نیایی و نیاید یادت از من

فرامش کرده‌ای گویی وفا را

قضا گر داد من نستاند از تو

به درد دل بسوزانم قضا را

سزای عشق نبود هر هوسناک

مده ره عاشقان ناسزا را

که گر باد صبا گردد به گردت

ز غیرت پی کنم باد صبا را

چو ناصر عاشقی باید مصفا

که داند قیمت حسن و صفا را