عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۳

ای همه رازها تو را معلوم

رای تو حاکم و فلک محکوم

زآرزوی نگین فرخ تو

زهره و مه شدند حاسد موم

تا نبودند دوست و دشمن تو

نامد آوازه مبارک و شوم

از کمال کرم نمی‌خواهی

دشمنان را ز جود خود محروم

زآرزویی که داشت سلطانی

هیچ باقی نماند جز مرسوم