ای همه رازها تو را معلوم
رای تو حاکم و فلک محکوم
زآرزوی نگین فرخ تو
زهره و مه شدند حاسد موم
تا نبودند دوست و دشمن تو
نامد آوازه مبارک و شوم
از کمال کرم نمیخواهی
دشمنان را ز جود خود محروم
زآرزویی که داشت سلطانی
هیچ باقی نماند جز مرسوم