آب اندیشه تو میشوید
نقش ننگ از رخ مسلمانی
دست وعظ تو میکند پنهان
خار جرم از گل پریشانی
لشکر عالمان عالم را
زیرک و کامکار سلطانی
یک دم تو هزار جان ارزد
جان چه باشد که گویمت جانی
زشت باشد که چون منی بیند
پادشه را به چشم دربانی