عمادی شهریاری » قطعات » شمارهٔ ۲۴

در بهشتیم با رخت می‌خواه

زآن که می نیست در بهشت حرام

صرف لعل گداخته که از او

جرم خورشید نور خواهد وام

زاید از شرب او به جای عرق

آب حیوان ز چشم‌های مسام

چون نماید هوا ز نوک رماح

بیشه شیر و شیرش از اعلام

از تف کین چون ناف آهوی چین

خون شود خشک در دل ضرغام

عکس شمشیر در صمیم غبار

روز روشن شفق نماید شام

در هوا شکل تیر و تیغ چنانک

برق و باران زنیم روز غمام

تیر جان یابد از وصال کمان

تیغ خون گرید از فراق نیام

آن نشیند چو نور در احداق

وآن درآید چو روح در اجسام

تیغت آن ساعت از تموج خون

لعل گرداند این کبود خیام

گل نصرت بروید از خاکی

که بر او مرکبت گذارد گام