ای بر بساط شعبده ملکپروری
نه چرخ مهروش به کف پای تو اسیر
وز کین تو ستانند وز مهر تو دهند
ابروی شام وسمه و پستان صبح شیر
از موج خون قرار زمانه بخواست ماند
گر تیغ را نه کلک تو گفتی قرار گیر
هر کاو تو را وزیر شناسد خطا کند
آن جا که قدر توست وزارت بود حقیر
گردون تو میروانی چون خوانمت سحاب
سلطان تو مینشانی چون خوانمت وزیر
ای مشتری نظر نظری کن به حال من
کز دهر هیچ نیست مرا چون تو را نظیر
دارم خرد ولیک فغان از خرد فغان
دارم هنر ولیک نفیر از هنر نفیر