ای قبای گل دریده روی تو
وای کلاه لاله گشته موی تو
آن چه از عشق تو نزدیک من است
شرح نتوان داد دور از روی تو
عشق تو از من به ترکی دل ببرد
ای همه ترکان چو من هندوی تو
عاشقان را جز سرشک لاله رنگ
هیچ رنگی نیست از پهلوی تو
صد هزاران جان بیآواز هست
یاوه کی در حلقه گیسوی تو
بر امید بوسهای جان میدهد
چون عمادی آسمان در کوی تو
بر تو او را دست نبود همچو حرز
مدحت میر است بر بازوی تو
چون نسب گویی امیر ابن الوزیر
چون لقب گویی مجیر ابن الظهیر
تکیه بر حسن و جوانی میکنی
وز غم من شادمانی میکنی
شرم دارم گر بگویم کز جفا
بر چه موجب زندگانی میکنی
مرغ و ماهی را ز خون چشم من
هر سحرگه میزبانی میکنی
آفتابی میکند رویت رواست
زآن که در خور آسمانی میکنی
هر زمان گویی جفا کی میکنی
نیست تقصیر آن چه دانی میکنی
گل که یارد چیند از باغ رخت
چون به غمزه باغبانی میکنی
وه چه باشد گر به حال زار من
یک زمانی مهربانی میکنی
ور نگویی چون عمادی در سخن
دعوی صاحبقرانی میکنی
ناز با من میکنی من خود کیم
با امیر ار میتوانی میکنی
ای ز رویت آفتاب و مه خجل
وای ز تو شرمنده خوبان چگل
گر صبا با زلف تو سر داشتی
آتش اندر مشک و عنبر داشتی
ور هماآسا نمودی زلف تو
هر دو عالم زیر یک پر داشتی
تا قیامت شرح عشقت دادمی
گر کسی بودی که باور داشتی
پشت بر کار تو کردی روزگار
گر چه رویت روی دیگر داشتی
گر مشیر من نبودی لعل تو
از جهان آیین غم برداشتی
گر ز چشمت عکس پذرفتی فلک
مشتری در دست عبهر داشتی
گر می و گل را جهان در بوی و رنگ
با لب و رویت نه در خور داشتی
می نیارستی که بزم افروختی
گل نشایستی که ساغر داشتی
گر فلک را دانشی بودی تو را
در کنار صدر داور داشتی
بر سر اسلام به زاو تاج نیست
از ورای رای او معراج نیست
گر به نور رخ سپاهی افکنی
که به تاب زلف شاهی افکنی
تا مدد خواهی ز هر سو فتنه را
هر زمان پیکی به راهی افکنی
عشق بر تو هر زمانی آوریم
چشم بر ما هر دو ماهی افکنی
دوست داری خاک را تا بیدریغ
در دهان دادخواهی افکنی
چون کمند زلف را دوران دهی
در گلوی بیگناهی افکنی
هر گدایی از تو طرفی کی برد
چون به غمزه پادشاهی افکنی
عاشقان را بیگنه خون ریختی
رشته مهر و وفا بگسیختی
عشق تو در چشم من کان میکند
عشق من در عشق تو جان میکند
بر ره چاه زنخدانت فلک
ای بسا جاها که پنهان میکند
سالها شد تا به امید لبت
جان من ناکام دندان میکند
بر نشان نیزههای چشم تو
از دل من صبر پیکان میکند
بوسهها از در و مرجان ساختی
کز دل من عشق او کان میکند
دور گردان این همه جان و جگر
از برای آن دو مرجان میکند
با عمادی بد مشو چون شعر او
نام تو بر سنگ و سندان میکند
خاطر او بر نگین آفتاب
کنیت فخر خراسان میکند
مرجع دولت محمد یاربخت
آستانش آشیان یار بخت
آن هنرورزی که گردون رام اوست
گوش گردون سفته از پیغام اوست
آن قدر دستی که خرچنگ قضا
آشناور در محیط نام اوست
این همه ناموس کوثر در بهشت
چون ببینی قطرهای از جام اوست
هر کجا طاووس دولت جلوه کرد
بوستان بلبل ایام اوست
روز و شب را گام در هم ساختن
از برای جست و جوی کام اوست
بخت را عنوان مجیرالدین بود
هر کجا انصاف باشد این بود
خدمت تو نیک میسازد مرا
بر در هر دون نمیتازد مرا
مینیازد روزگار از مدح تو
جان به این معنی همینازد مرا
از برای زنده بودن هر زمان
همت تو برگ میسازد مرا
هر چه برگیرد بیندازد جهان
در هوای تو نیندازد مرا
گر بیندیشم که باز افتم ز تو
آتش اندوه بگدازد مرا
چون رباب مدح تو بنواختم
بخت چون یار که بنوازد مرا
گر نپنداری مرا از بندگان
دل به آزاری بپردازد مرا
هر که از فرمان تو بیگانه شد
خرمن اندوه را پیمانه شد