چو شد ز سنبله شاه سپهر در شاهین
کنار باغ تهی شد ز لاله و نسرین
ز ابر فاختهگون آسمان طوطی رنگ
کند به پر حواصل نهفته روی زمین
گمان نبرد خرد تا ندیده باده تاک
که حامل است به خورشید خوشه پروین
ز باد زرگر و ابر درمفشان هر شاخ
مرصع است به زر خلاص و در ثمین
گر آب نقش نگیرد چراست روی شمر
ز گونه گونه صور چون نگارخانه چین
فکند خنجر زر بیدو طشت زر نرگس
گرفته بر سر از انصاف عدل صدرگزین
زهی سپهر کرم را بقای تو خورشید
زهی عروس سخن را عطای تو کابین
زمانه کیست کز او بایدت شرف جستن
چه حاجت است که عنقا شود به دانه سمین