عاشقان غریب و غمزدهایم
در خرابات تا قدم زدهایم
باز مالیده آستین وجود
دست در دامن عدم زدهایم
تا بدانستهایم هستی خود
بر دل نیستی رقم زدهایم
در صبوح نیاز پرده ناز
همه بر پرده ستم زدهایم
با خیال لب بتان طراز
طعنه اندر نگین جم زدهایم
بیتمنای روز همچون کوس
رقم فاقه بر شکم زدهایم
به همه روزگار لاف نجات
از در سید امم زدهایم