عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

ای خوش‌تر از جوانی در بند توست جانم

بخشایش از بر من کآخر چو تو جوانم

گر زر نمی‌فشانم بر تو ز تنگدستی

باری ز لفظ گوهر بر تو همی‌فشانم

بر پشت گاو باشد هر ساعتی سرشکم

بر ساق عرش باشد هر لحظه‌ای فغانم

صعب است بی‌تو کارم ضعف است روزگارم

صعب است سرگذشتم صعب است داستانم

من بنده تو گشتم گفتم عزیز باشم

اکنون ذلیل گشتم زیرا که رایگانم

اندر میان مردم گر کافرم بخواندی

گر عشق تو نبستی زنار بر میانم

از کام‌های گیتی یک‌باره بی‌نصیبم

گویی غریب دهرم گویی نه از جهانم