هیچ وفایی ز روزگار ندیدم
هیچ می خالی از خمار ندیدم
چیدهام از باغ روزگار بسی گل
لیک به جز در میانه خار ندیدم
راحت دل گفتهاند هست در این عهد
این همه گفتند و هیچ یار ندیدم
همنفسان بودهاند در غم ایشان
تا منم آن بحر را کنار ندیدم
لذت ایام من به صد برسد لیک
غصه فرقت کم از هزار ندیدم
کار کسی راست بر مراد دل او
در خم این سقف زرنگار ندیدم
عاقبه الامر تکیهگاه سلامت
بهتر از الطاف کردگار ندیدم